<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>sangarsaz</title>
	<atom:link href="http://sangarsaz.parsweblog.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://sangarsaz.parsweblog.com</link>
	<description>پارس وبلاگ, وبلاگي ديگر</description>
	<lastBuildDate>Sat, 14 Feb 2009 18:22:41 +0000</lastBuildDate>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0</generator>
		<item>
		<title>فکه : شعبه ای از بهشت!</title>
		<link>http://sangarsaz.parsweblog.com/2009/02/14/%d9%81%da%a9%d9%87-%d8%b4%d8%b9%d8%a8%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa/</link>
		<comments>http://sangarsaz.parsweblog.com/2009/02/14/%d9%81%da%a9%d9%87-%d8%b4%d8%b9%d8%a8%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Feb 2009 18:22:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mbisadi</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sangarsaz.parsweblog.com/?p=42</guid>
		<description><![CDATA[فکه جايي است که رنگ و بوي خدايي دارد و جاي جاي آن بر اخلاص و معنويت گواهي مي‌دهد. يکي از حزن انگيزترين و در عين حال حماسي‌ترين پرده‌هاي نمايش فکه ، ماجراي گردان حنظله است. 300 تن از رزمندگان اين گردان درون يکي از کانال‌ها به محاصره نيروهاي عراقي درمي‌آيند. آن‌ها چند روز و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="margin: 12pt 0in;text-align: center" dir="rtl" align="center"><span style="font-size: 18pt;color: #0070c0" lang="FA"><span style="font-size: x-small">فکه جايي است که رنگ و بوي خدايي دارد و جاي جاي آن بر اخلاص و معنويت گواهي مي‌دهد.</span></span></p>
<p><span style="text-decoration: underline"></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 12pt 0in;text-align: justify" dir="rtl"><span style="font-size: x-small"><span style="font-size: 14pt;color: #00b050" lang="FA"><span style="font-size: x-small">يکي از حزن انگيزترين و در عين حال حماسي‌ترين پرده‌هاي نمايش فکه ، ماجراي گردان حنظله است. 300 تن از رزمندگان اين گردان درون يکي از کانال‌ها به محاصره نيروهاي عراقي درمي‌آيند. آن‌ها چند روز و صرفاً با تکيه بر ايمان سرشار خود به مبارزه ادامه مي‌دهند و به مرور همگي توسط آتش دشمن و با عطش مفرط به شهادت مي‌رسند. عراقي‌ها مدام توسط بلندگو از آنان مي‌خواهند که خود را تسليم کنند ، اما هربار که صداي بلندگو به هوا برمي‌خاست ، فرياد تکبير بچه‌ها فضا را عطرآگين مي‌کرد. ساعت هاي آخر مقاومت بچه‌ها در کانال ، بي‌سيم‌چي گردان حنظله ، حاج همت را خواست. حاجي آمد پاي بي‌سيم و گوشي را به دست گرفت. صداي ضعيف و پر از خش خش را از آن طرف خط شنيديم که مي‌گويد: فلاني رفت ، فلاني هم رفت. باطري بي‌سيم دارد تمام مي‌شود. عراقي‌ها عن‌قريب مي‌آيند تا ما را خلاص کنند. من هم خداحافظي مي‌کنم. حاج همت که قادر به شکستن محاصره تيپ‌هاي تازه نفس دشمن نبود ، همان طور که به پهناي صورت اشک مي‌ريخت ، گفت: بي‌سيم را قطع نکن&#8230; حرف بزن. هرچي دوست‌داري بگو ، اما تماس خودت را قطع مکن. صداي بي‌سيم چي را شنيدم که مي‌گفت:<br />
</span></span></span><span style="color: #b70000"><span style="font-size: x-small"><span style="font-size: 18pt;color: red" lang="FA"><span style="font-size: x-small">«</span></span></span><span style="font-size: 24pt;color: red" lang="FA"><span style="font-size: x-small">سلام ما را به اماممان برسانيد. از قول ما به امام بگوييد همان طور که فرموده بود ، حسين‌وار مقاومت کرديم ، مانديم و تا آخرين نفر جنگيديم».</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 12pt 0in;text-align: justify" dir="rtl"><span style="color: #b70000"><span style="font-size: 24pt;color: red" lang="FA"><span style="font-size: x-small">از : کبوترانه</span></span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sangarsaz.parsweblog.com/2009/02/14/%d9%81%da%a9%d9%87-%d8%b4%d8%b9%d8%a8%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سردار باکری</title>
		<link>http://sangarsaz.parsweblog.com/2009/02/14/%d8%b3%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%da%a9%d8%b1%db%8c/</link>
		<comments>http://sangarsaz.parsweblog.com/2009/02/14/%d8%b3%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%da%a9%d8%b1%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Feb 2009 18:20:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mbisadi</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sangarsaz.parsweblog.com/?p=40</guid>
		<description><![CDATA[  &#8230;شهيد مهدي باکري ، عزيزي که کمتر وقت است که ياد او از خاطر و ياد من برود و چهره مؤمن او و دل خاضع و خاشع او و روح سرشار از ايمان او را و کلماتي را که از اين روح برمي‌خواست فراموش کند. &#8230;جوانان لشکر عاشورا و سرداران شجاع تبريزي و آذربايجاني [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #810f19"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;text-align: justify" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt" lang="AR-SA">&#8230;شهيد مهدي باکري ، عزيزي که کمتر وقت است که ياد او از خاطر و ياد من برود و چهره مؤمن او و دل خاضع و خاشع او و روح سرشار از ايمان او را و کلماتي را که از اين روح برمي‌خواست فراموش کند.<br />
</span><span style="font-size: 10pt" lang="AR-SA">&#8230;جوانان لشکر عاشورا و سرداران شجاع تبريزي و آذربايجاني ، شهيد آقا مهدي باکري و شهيد حميد باکري و شهداي متعدد ديگر از سرداران بزرگ اسلام از اين سرزمين برخاستند و در ميدان‌هاي نبرد ، جانشان را قربان اسلام و قرآن کردند.<br />
</span><span style="font-size: 10pt" lang="AR-SA">&#8230;الگوي درخشنده‌اي براي جوان‌ها لازم است و آن ، سرداران شهيد و شهداي بزرگ ما هستند. شهيد باکري يکي از همان جوان‌هاست. من آن شهيد را از قبل از انقلاب از نزديک مي‌شناختم. اين جوان مؤمن و صالح ، مشهد پيش من مي‌آمد. حق او بود که بعد از انقلاب ، يکي از سرداران اين انقلاب بشود. چون صادق و مخلص بود و حق او بود که شهيد بشود ، حق او بود که در راه خدا ، اين عظمت و اين شهادت درخشان را بدست آورد.<br />
</span><span style="font-size: 10pt" lang="AR-SA">مقام معظم رهبري (مد ظله العالي)<br />
</span><span style="font-size: 10pt" lang="AR-SA">***********</span><span style="font-size: 10pt" lang="FA">***********************</span><span style="font-size: 10pt" lang="AR-SA">*********<br />
</span><span style="font-size: 10pt" lang="AR-SA">جمعه بود. روز چندم خيبر. جلو رفتيم. جان پناهي نبود. کاملاً توي ديد عراقي‌ها بوديم. خواستيم با بيل دستي ، سنگر بزنيم. بچه‌ها گفتند در سيصد متري ما يک لودر عراقي هست. چندتايي رفتند لودر را آوردند. بزرگ بود و پاکت درشت دو متر در هر سو خاکبرداري مي‌کرد. راننده زير آتش شديد توپخانه عراقي‌ها مشغول خاکبرداي شد. چند هواپيما و هلي‌کوپتر عراقي روي سرمان بودند. متوجه کار لودر شدند. شروع کردند به بمبارانش. چيزي نشد. از روبرو با تيربار شروع کردند به زدن لودر ، يکي گفت: «راننده‌اش کيه؟ خيلي نترسه». چهار نفر رفتيم ببينيم راننده کيه؟ يک دفعه ديديم آقا مهدي باکري ، فرمانده لشکر 31 عاشورا پشت فرمانه. زير رگبار چنان لودر را مي‌چرخاند و خاکريز مي‌زد که باورم نمي‌شد. پاکت بزرگش را چنان سريع بالا و پايين مي‌داد که گلوله‌ها به پاکت مي‌خوردند ، کمانه مي‌کردند. در آن وضعيت سخت 400 متري خاکريز زد و ما سريع پشت آن جا گرفتيم. جلوي پاتک عراقي‌ها سد شد.</span></p>
<p>از : کبوترانه</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sangarsaz.parsweblog.com/2009/02/14/%d8%b3%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%da%a9%d8%b1%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تا شقايق هست زندگي بايد کرد!</title>
		<link>http://sangarsaz.parsweblog.com/2009/02/14/%d8%aa%d8%a7-%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%8a%d9%82-%d9%87%d8%b3%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a-%d8%a8%d8%a7%d9%8a%d8%af-%da%a9%d8%b1%d8%af/</link>
		<comments>http://sangarsaz.parsweblog.com/2009/02/14/%d8%aa%d8%a7-%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%8a%d9%82-%d9%87%d8%b3%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a-%d8%a8%d8%a7%d9%8a%d8%af-%da%a9%d8%b1%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Feb 2009 18:06:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mbisadi</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sangarsaz.parsweblog.com/?p=30</guid>
		<description><![CDATA[  گفت: تا شقايق هست زندگي بايد کرد! گفتم: درست است! اما کدام شقايق!؟ من که اينجا شقايقي نمي بينم! گفت: چشم ها را بايد شست! گفتم: راست مي گويي! چشم ها را بايد شست! چشم هايم را شستم و از مغز سرم آويزان کردم و اين بار نگاهم را عمق بخشيدم! نگاه کردم&#8230; باز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #810f19"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;text-align: justify" dir="rtl"><span style="font-size: 12pt" lang="FA"><span style="font-size: x-small;font-family: Tahoma">گفت: تا شقايق هست زندگي بايد کرد!<br />
</span></span><span style="font-size: 12pt" lang="FA"><span style="font-size: x-small;font-family: Tahoma">گفتم: درست است! اما کدام شقايق!؟ من که اينجا شقايقي نمي بينم!<br />
</span></span><span style="font-size: 12pt" lang="FA"><span style="font-size: x-small;font-family: Tahoma">گفت: چشم ها را بايد شست!<br />
</span></span><span style="font-size: 12pt" lang="FA"><span style="font-size: x-small;font-family: Tahoma">گفتم: راست مي گويي! چشم ها را بايد شست!<br />
</span></span><span style="font-size: 12pt" lang="FA"><span style="font-size: x-small;font-family: Tahoma">چشم هايم را شستم و از مغز سرم آويزان کردم و اين بار نگاهم را عمق بخشيدم!<br />
</span></span><span style="font-size: 12pt" lang="FA"><span style="font-size: x-small;font-family: Tahoma">نگاه کردم&#8230; باز هم نگاه کردم&#8230; ولي&#8230;<br />
</span></span><span style="font-size: 12pt" lang="FA"><span style="font-size: x-small;font-family: Tahoma">ولي شقايقي نديدم! تنها چيزي را که من مي ديدم چند لاله واژگون بود! چند لاله که همه وجودشان داغدار بود! چند لاله که در ميان کوير سوزان، سراسر وجودشان آتش گرفته بود! لاله‌ها هم ديگر ناي ماندن نداشتند!<br />
</span></span><span style="font-size: 12pt" lang="FA"><span style="font-size: x-small;font-family: Tahoma">گفتم: اين ها ديگر چيست!؟ چرا اينقدر لاله ها پژمرده اند!؟<br />
</span></span><span style="font-size: 12pt" lang="FA"><span style="font-size: x-small;font-family: Tahoma">گفت: از من مي پرسي!؟<br />
</span></span><span style="font-size: 12pt" lang="FA"><span style="font-size: x-small;font-family: Tahoma">گفتم: پس از که بپرسم!؟<br />
</span></span><span style="font-size: 12pt" lang="FA"><span style="font-size: x-small;font-family: Tahoma">گفت: از خودت! از اهالي اين شهر! از مردم اين سرزمين!<br />
</span></span><span style="font-size: 12pt" lang="FA"><span style="font-size: x-small;font-family: Tahoma">گفتم: چه بپرسم!؟<br />
</span></span><span style="font-size: 12pt" lang="FA"><span style="font-size: x-small;font-family: Tahoma">خنديد و رفت! او خود نيز لاله اي دل سوخته بود و من ندانسته بودم! من اين را وقتي فهميدم که پارچه سه رنگي را بر روي تابوت چوبي اش ديدم!<br />
</span></span><span style="font-size: 12pt" lang="FA"><span style="font-size: x-small;font-family: Tahoma">او رفت و داغي بر دلم نهاد! او رفت و مرا با سؤالي بي جواب تنها گذاشت! <br />
</span></span><span style="font-size: x-small;font-family: Tahoma"><span style="font-size: 12pt" lang="FA"><span style="font-size: x-small">و حال من مانده ام و سؤالي و سنگ قبري مزين به نام شهيدي!</span><br />
</span></span><span style="font-size: 12pt" lang="FA"><span style="font-family: Tahoma"><span style="font-size: x-small">مي گويم: نه راهست اين که بگذاري مرا بر خاک و بگريزي!</span><span style="font-size: x-small"><br />
</span></span></span><span style="font-size: 12pt" lang="FA"><span style="font-size: xx-small;font-family: Tahoma"><span style="font-size: x-small">او ديگر چيزي</span> <span style="font-size: x-small">نمي گويد! فقط از پشت شيشه قاب عکسش، نگاهم مي کند و مي خندد و مي خندد و مي خندد&#8230;!!!</span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;text-align: justify" dir="rtl"><span style="font-size: 12pt" lang="FA"><span style="font-size: x-small;font-family: Tahoma"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;text-align: justify" dir="rtl"><span style="font-size: 12pt" lang="FA"><span style="font-size: x-small;font-family: Tahoma">از : کبوترانه</span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sangarsaz.parsweblog.com/2009/02/14/%d8%aa%d8%a7-%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%8a%d9%82-%d9%87%d8%b3%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a-%d8%a8%d8%a7%d9%8a%d8%af-%da%a9%d8%b1%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آی ملت!!!</title>
		<link>http://sangarsaz.parsweblog.com/2009/02/14/%d8%a2%db%8c-%d9%85%d9%84%d8%aa/</link>
		<comments>http://sangarsaz.parsweblog.com/2009/02/14/%d8%a2%db%8c-%d9%85%d9%84%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Feb 2009 18:05:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mbisadi</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sangarsaz.parsweblog.com/?p=28</guid>
		<description><![CDATA[همه گفتند مرو، او نشنيد نشود مرد دلاور نوميد ننهد وقع به كار دشمن. ـ كيست اينقدر جري؟ ـ گفت كه من. بعد از آن ماند خموش و كرد انديشه كمي. او جوان بود. جواني نو خيز بين همسالانش چون آتش تيز مثل آن گل كه كند وقت طلوع به ز گل هاي دگر خنده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">همه گفتند مرو، او نشنيد</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">نشود مرد دلاور نوميد</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">ننهد وقع به كار دشمن.</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">ـ كيست اينقدر جري؟ ـ گفت كه من.</span></p>
<blockquote>
<blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">بعد از آن ماند خموش و كرد انديشه كمي.</span></p>
</blockquote>
</blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">او جوان بود. جواني نو خيز</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">بين همسالانش چون آتش تيز</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">مثل آن گل كه كند وقت طلوع</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">به ز گل هاي دگر خنده شروع</span></p>
<blockquote>
<blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">تا درآمد به جهان، جلوه اش بود و غرور.</span></p>
</blockquote>
</blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">در كميته چو از او صحبت بود</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">همه را حيرت از اين جرئت بود.</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">همه پر حرف به هر سوق و درون:</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">اگر اين توپ بماند بيرون! . . .</span></p>
<blockquote>
<blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">اگر آگاه كند شاه را امشب امير!</span></p>
</blockquote>
</blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">بهم آشفت جوان. گفت: بس است!</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">او چه كس هست و اميرش چه كس است.</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">همه جا خلوت و هر كار آسان</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">احتياط است فقط مشكلمان.</span></p>
<blockquote>
<blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">مي شود روز سفيد، همه خواهيدم ديد!</span></p>
</blockquote>
</blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">بهد گفتند: قراولخانه</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">ببرد حمله چنان ديوانه</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">شاه كرده است غضب ـ گفت عجب!</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">بي جهت شاه به خود داده تعب!</span></p>
<blockquote>
<blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">ملت اندر غضب است. ترس در اين غضب است.</span></p>
</blockquote>
</blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-family: Tahoma"> </span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">صبح شد. صبح چون روي گشود</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">هيچكس بر زبر راه نبود</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">ابرها روي افق سرخ و دونيم</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">مي وزيد از طرف غرب نسيم</span></p>
<blockquote>
<blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">غنچه هاي گل سرخ، همه لب خند زنان.</span></p>
</blockquote>
</blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">ولي امروز به ره نيست كسي</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">بر نيامد ز رفيقان نفسي</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">مثل ديروز رجز خوان و جري</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">نيست پيدا نه صدائي، نه سري</span></p>
<blockquote>
<blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">فقط او بود به راه، با خيالات دراز.</span></p>
</blockquote>
</blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">بر خلاف دل خود، طينت خود</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">مي شود بگذرم از نيت خود؟</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">نه ـ بخود گفت ـ ستبداد امروز</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">ز هراسيدن ما شد فيروز</span></p>
<blockquote>
<blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">بگريزم من اگر، بگريزند همه.</span></p>
</blockquote>
</blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">اين سيلاخورها گر خصم منند</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">عنكبوتند همه بر سقف تنند</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">چه هراسي است، چه كس در پي ماست</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">ما بميريم كه يك ابله شاست؟</span></p>
<blockquote>
<blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">مرگ با فتح مرا، بهتر است از اين ننگ.</span></p>
</blockquote>
</blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">نظر افكند به راه از همه جا</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">ديد هر چيز سيه، غم افزا</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">همه جا چنگ ستبداد دراز</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">همه جا راه بر اهريمن باز</span></p>
<blockquote>
<blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">از براي قجري، نصف ملت مقهور.</span></p>
</blockquote>
</blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">مثل يك سنگر باقي مانده</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">دشمنان را ز برابر رانده</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">گفت: اين توپ اگر گردد راست</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">زان ما گر بشود حامي ماست.</span></p>
<blockquote>
<blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">ظهر بگذشت، بخود گفت: همت كن اسد.</span></p>
</blockquote>
</blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-family: Tahoma"> </span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">هيچكس نيست در اين دم با او</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">با دل خود شده او رو در رو.</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">ديد در پيش زني، مادر بود؟</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">يا خيالي به رهي اندر بود؟</span></p>
<blockquote>
<blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">هر كه باشد باشد، ضعفا در خطرند.</span></p>
</blockquote>
</blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">بروم زود، مبادا دشمن</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">زودتر او ببرد توپ از من.</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">شوقي افتاد در او مثل اميد</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">رو به مقصود ورا جنبانيد.</span></p>
<blockquote>
<blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">چشم ها بست و بتاخت، رفت تا بر سر توپ.</span></p>
</blockquote>
</blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">بود دشمن بسوي او نگران</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">دست بنهاده و ننهاده بر آن</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">آخ! ـ گفتند به هم چند نفر ـ</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">آخر افكندي خود را به خطر.</span></p>
<blockquote>
<blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">ولي او آخ نگفت. جستني كرد و فتاد!</span></p>
</blockquote>
</blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">سرب بگداخته در گردن اوست</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">جثه ي بي ثمري رو در روست</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">اي وطن! از پي آسايش تو</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">مي پذيرند چنين خواهش تو</span></p>
<blockquote>
<blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">مي روند از سر شوق، تا به درگاه اجل!</span></p>
</blockquote>
</blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">دست بگشاده، بخود داد تكان</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">مثل اينكه چيزي مي داد نشان</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">نتوانست برآرد سخني</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">به دهن، حقه ي خون، چه دهني</span></p>
<blockquote>
<blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">بعد خوابيد چنان تخته ي بي حركت.</span></p>
</blockquote>
</blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">هر كه سر داد، عوض، شهرت كرد</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">ولي اين آتش ناگه شده سرد.</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">سال ها رفته ولي او گمنام</span></p>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">سوي تو مي دهد از دور سلام!</span></p>
<blockquote>
<blockquote>
<p dir="rtl" align="justify"><span style="font-size: small;font-family: Tahoma">آي ملت! يكدم، هيچ كرديش تو ياد؟</span></p>
</blockquote>
</blockquote>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sangarsaz.parsweblog.com/2009/02/14/%d8%a2%db%8c-%d9%85%d9%84%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یادت هست؟؟؟</title>
		<link>http://sangarsaz.parsweblog.com/2009/02/14/%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%aa-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%9f%d8%9f%d8%9f/</link>
		<comments>http://sangarsaz.parsweblog.com/2009/02/14/%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%aa-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%9f%d8%9f%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Feb 2009 17:50:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mbisadi</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sangarsaz.parsweblog.com/?p=26</guid>
		<description><![CDATA[هوا باراني است. نمي‌دانم چرا ياد تو افتادم. ياد اشك‌هاي آخرين خداحافظي‌ات كه در ميان پلك‌ها پنهان شد. يادت هست اين مادرت بود كه رويت را بوسيد و تو را از زير نوراني‌ترين‌ها رد كرد؟ يادت هست چند قدمي برداشتي و با يك نگاه ديگر به مادر از آن كوچه گذشتي؟ مادر مي‌دانست كه نبايد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هوا باراني است. نمي‌دانم چرا ياد تو افتادم. ياد اشك‌هاي آخرين خداحافظي‌ات كه در ميان پلك‌ها پنهان شد. يادت هست اين مادرت بود كه رويت را بوسيد و تو را از زير نوراني‌ترين‌ها رد كرد؟ يادت هست چند قدمي برداشتي و با يك نگاه ديگر به مادر از آن كوچه گذشتي؟<br />
مادر مي‌دانست كه نبايد پشت سر مسافرش گريه كند؛ اما اشك‌ها اين را نمي‌فهميدند و بعد از رفتن تو،  باريدند. آخرين نامه‌ات را كه نوشتي، يادت هست؟ روبه‌رويت برهوتي از عشق بود و در نگاه تو اين زمين و آسمان بودند كه در يك نقطه به هم متصل مي‌شدند؛ زمين خاكي و آسمان آبي. آيا براي تو هم وصلي خواهد بود؟ روي آن تخته سنگ نشسته بودي و قلم را بي‌پروا حركت مي‌دادي. در كنار تو لاله روييده بود. براي مادر چند شاخه چيده بودي. آري! آخرين نوشته‌ات هنوز با همان لاله‌ها در كنار عكس تو روي طاقچه قديمي خانه‌اند. مادر هر روز به آنها نگاه مي‌كند و با اشك دل به لاله‌هاي تو آب مي‌دهد.<br />
مي‌داني تا به امروز هنوز هيچ كس جرئت كنار زدن پرده دل مادر را نداشته است. تنها خاطره‌اي كه در كنج ذهنش اميد ديدار تو را مي‌دهد، آخرين لبخندت است وقتي كه از پيچ كوچه مي‌گذشتي و دستي كه بالا  بردي. مادر حالا مي‌فهمد كه تو مي‌خواستي بگويي «مسافر آسماني» اما فقط اشاره كرده بودي؛ بي‌‌هيچ حرفي.<br />
□<br />
ثانيه‌هاي انتظار سال‌ها بود كه مي‌گذشت تا اينكه صداي دستي لرزان روي زنگ در، قلب مادر را فشرد. همسنگرت بود؛ يكي از آنها كه مانند تو مسافر آسمان بود، اما&#8230;<br />
نگاهي به مادر كرد و سرش را در گريبان فرو برد. شرم، اشك، لرز، همه چيز از درون او موج‌ مي‌زد. دست به جيب برد و پلاك نيمه سوخته تو را به مادر داد؛ پلاكي كه  با خون غسلش داده بودند، اما از تو چه خبري داشت؟&#8230; هيچ&#8230;<br />
از آن به بعد، تنها سنگ‌هايي كه روي آنها نوشته بودند «شهيد گمنام، فرزند روح‌الله» همدم روزهاي تنهايي مادر شد.</p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;text-align: justify" dir="rtl"><span style="font-size: 12pt" lang="FA"><span style="font-size: x-small;font-family: Tahoma">از : کبوترانه</span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sangarsaz.parsweblog.com/2009/02/14/%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%aa-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d8%9f%d8%9f%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تو گمنام نیستی!! من تو را می شناسم.</title>
		<link>http://sangarsaz.parsweblog.com/2009/02/14/%d8%aa%d9%88-%da%af%d9%85%d9%86%d8%a7%d9%85-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%db%8c-%d9%85%d9%86-%d8%aa%d9%88-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c-%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%d9%85/</link>
		<comments>http://sangarsaz.parsweblog.com/2009/02/14/%d8%aa%d9%88-%da%af%d9%85%d9%86%d8%a7%d9%85-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%db%8c-%d9%85%d9%86-%d8%aa%d9%88-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c-%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Feb 2009 17:47:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mbisadi</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sangarsaz.parsweblog.com/?p=24</guid>
		<description><![CDATA[من كه تو را خوب مي‎شناسم، تو شايد براي آنها كه من‏باب ثواب به زيارت اهل قبور مي‎آيند گمنام باشي، همگي از كنارت بگذرند و بي‎توجه، چرا كه نامت را در خاك ننوشته‎اند، چرا كه سنگ قبرت از مرمر سفيد نيست، قاب عكس نداري هيچ فانونسي بر مزارت نورافشاني نمي‎كند، حتي سنگ قبرت تنهاست كه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من كه تو را خوب مي‎شناسم، تو شايد براي آنها كه من‏باب ثواب به زيارت اهل قبور مي‎آيند گمنام باشي، همگي از كنارت بگذرند و بي‎توجه، چرا كه نامت را در خاك ننوشته‎اند، چرا كه سنگ قبرت از مرمر سفيد نيست، قاب عكس نداري هيچ فانونسي بر مزارت نورافشاني نمي‎كند، حتي سنگ قبرت تنهاست كه با آبي شستشو نگرديد!<br />
ولي من تو را خوب مي‎شناسم، خيلي‎خيلي خوب تو براي من گمنام نيستي، نامت بسيجي است، شهرتت دريادل و پدرت حسيني‏.</p>
<p>من تو را بارها و بارها در هفت تپه ديده بودم، آنگاه كه در صبح‎گاه‏ها با گروهانتان مي‏دويدي، تيربار بر دوشت سنگيني مي‎كرد اما لبخندت از چهره بيرون نمي‎رفت.</p>
<p>آن گاه كه براي نماز وارد حسينية گردان مي‎شدي آرام و آهسته گوشه‏اي مي‎رفتي، قرآن كوچكت را از جيب پيراهنت درمي‎آوردي و شروع به قرائت مي‎كردي، خدا كه با تو حرف مي‎زد برمي‏خاستي و به نماز مي‎ايستادي تا تو نيز با او راز بگويي. از دور حركات لبت را مي‎ديدم و اشك‏هاي متصل چشمت را كه بي‎امانت كرده‏بود، براي اينكه كسي متوجه حالت نگردد پي‏درپي با گوشة چفيه‎ات گونه‎هايت را خشك مي‎كردي.</p>
<p>آنگاه كه نيمه ‎شب‏ها پهلو از بستر مي‎كندي، فانوس آويخته از ميلة چادر را برمي‎داشتي و بيرون مي‎زدي، پوتين‎هايت را كه هميشه در جاي مخصوص قرارشان مي‎دادي، بي‎ سر و صدا مي‎پوشيدي من ديگر تو را نمي‎ديدم و فقط وقتي براي نماز صبح به حسينيه مي‎آمدم چشمانت را خون گرفته بود، اما وقتي سلامت مي‎دادم به رويم مي‎خنديدي بگونه‎اي كه انگار نه انگار كه مدتهاست با حبيبت خلوت كرده و در دامنش ميگريستي.</p>
<p>آنگاه كه با رفقايت به مرخصي شهري ميرفتي و وسايل حمامت را در چفيه سفيدت پيچيده بودي در كنار جاده خاكي منتظر تويوتا، &#8230;</p>
<p>آنگاه كه كمربندي از اتوبوس دور تا دور اردوگاه بعلامت فرا رسيدن كار، دلها را به شوق آورده بود، در ميان بچه‎ها نبودي، در دل شياري تنها در خودت سي كردي تو بودي و صفحه‎اي كاغذ و يك خودكار، تو و صفحه‎اي كاغذ و يك خودكار و &#8230; خدا، او مي‎گفت و تو مي‎نوشتي، وصيتنامه آري وآنگاه كه در نيمه شب شلمچه يا سحرگاه فاو يا صلوه ظهرمهران خمپاره‎اي در كنارت نشست تمام وجودت آتش شده بود درست مثل پروانه‎اي شعله‎ور از عشق شمع ساكت و آرام بر زمين افتادي و شدي شهيدگمنام.</p>
<p>پس تو گمنام نيستي. تو گمنام نديده‎اي بيا تا نشانت دهم، موجوداتي در اين دنيا هستند كه همه نامشان در نانشان پيچيده كه اگر نانشان را ببري ديگر كسي آنها را نميشناسد&#8230;</p>
<p>مردانگي و شرف ديانت و ايثار، غيرت حسيني و زينب، امام و شهادت در دايرة محدود ايده آل هاشان محلي از اعراب ندارد، تمام عشقشان اين است كه &#8230; اگر چه بقيمت شرف خود، &#8230; و همين، زندگي براي آنها همين است بخدا قسم همين است به همين پوچي.</p>
<p>آري تو گمنام نيستي.</p>
<p>همه كودكان مظلوم فلسطيني تو را مي‎شناسند، همه گرسنگان محروم آفريقا تو را مي‎شناسند، همه مسلمانانِ در بند مصر تو را مي‎شناسند، همه گلو‎هاي بريده خيابانهاي كشمير تو را مي‎شناسند، همه ناله‎هاي پيچيده درسياهچالهاي بغداد و موصل تورا مي‎شناسند، همه درياها واقيانوسهاي زلال تورا مي‎شناسند، همه گلهاي بهاري شبنم گرفته از سحر تورا مي‎شناسند همه بغضهاي تركيده ازداغ، همة فريادهاي درهم پيچيده در حلقومها</p>
<p>و مادرت نيز، تاكنون نديده‎اي هر شب جمعه كه به گلزار شهدا مي‎آيد يكراست قصد كوي شهيدان گمنام مي‎نمايد، بر سر هر قبري كه نام و نشاني ندارد مي‎نشيند و فاتحه‎اي مي‎خواند اما اگر دقت كرده باشي به اينجا كه مي‎رسد بي‎اختيار اشك از چشمانش جاري مي شود، آري او اينجا احساس ديگري دارد. بوي خون شيربچه اش را اينجا به خوبي استشمام مي كند، اما خوش به حالت مه از ميان اين همه نام، نام گمنامي را انتخاب كردي.</p>
<p>ولي بدان اي دريادل كه اگر گمنامي اين است بايد بداني كه از اين گمنام‏تر هم دراين عالم بوده، مي‎پرسي چه كسي؟ از خودش بپرس او اكنون در بهشت با شماست به او بگو كه وقتي خواهرش بر جناز‎ه‎اش حاضر شد چه گفت؟<br />
أأنت أخي؟ أأنت بن والدي! يا حسين</p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;text-align: justify" dir="rtl"><span style="font-size: 12pt" lang="FA"><span style="font-size: x-small;font-family: Tahoma">از : کبوترانه</span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sangarsaz.parsweblog.com/2009/02/14/%d8%aa%d9%88-%da%af%d9%85%d9%86%d8%a7%d9%85-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%db%8c-%d9%85%d9%86-%d8%aa%d9%88-%d8%b1%d8%a7-%d9%85%db%8c-%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>و ما بازهم شرمنده ایم&#8230;..</title>
		<link>http://sangarsaz.parsweblog.com/2009/02/14/%d9%88-%d9%85%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d9%87%d9%85-%d8%b4%d8%b1%d9%85%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%85/</link>
		<comments>http://sangarsaz.parsweblog.com/2009/02/14/%d9%88-%d9%85%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d9%87%d9%85-%d8%b4%d8%b1%d9%85%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Feb 2009 17:41:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mbisadi</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sangarsaz.parsweblog.com/?p=22</guid>
		<description><![CDATA[شهید گمنام&#8230;. آرام آرام قاصدكهای رسیده از سفری دور ، همراه نسیمی مهربان به دشت آلاله ها می رسند . هر قاصدك بر گلبن لاله ای می نشیند تا خستگی و رنج این سفر دور و دراز را برای لاله اش بازگو كند . فرشتگان به ضیافت این دشت می آیند و بالهایشان را فرش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="post">شهید گمنام&#8230;.<br />
آرام آرام قاصدكهای رسیده از سفری دور ، همراه نسیمی مهربان به دشت آلاله ها می رسند .<br />
هر قاصدك بر گلبن لاله ای می نشیند تا خستگی و رنج این سفر دور و دراز را برای لاله اش بازگو كند .<br />
فرشتگان به ضیافت این دشت می آیند و بالهایشان را فرش راه قاصدكها می كنند.<br />
اما!<br />
كمی آنطرف تر، دل خستگانی كه به پهنای دل آسمان گریسته اند تابوتهایی خالی را بر دوش خود حمل می كنند<br />
با اینكه تابوت خالیست اما سنگینی عجیبی را بر پشتشان احساس می كنند<br />
صاحبان آن تابوتها همان قاصدكها هستند كه سبكبار! به سمت مقصد خویش پرواز كرده اند<br />
اما چرا آنطرفتر صدای گریه می آید؟!<br />
آن همه غم و سوختگی سینه برای چیست؟<br />
انگار هر كسی نجوایی در گوش تابوتی دارد و روی آن چیزی می نویسد<br />
شعر می نویسند؟<br />
آرزوها و امیدها را می نویسند؟<br />
از دل تنگی ها و قصه هجران می سرایند؟<br />
از سختی هایی كه كشیده اند؟<br />
از نامردی ها و ناجوانمردی ها؟<br />
از كسانی كه حرمت نان و سفره را نگه نمی دارند؟<br />
از بی درد ها ی بی غم و غصه كه برای خوش گذرانی دو روزه دنیا كبوتر ها را در قفس زندانی كردند و به پرواز بی سرانجام آنان می خندند؟!<br />
از لگدهایی كه روی خونهای پاك كوبیده شده!؟<br />
اما نه!<br />
از رد پای خون گریزی نیست!<br />
این خونها پاك شدنی نیستند<br />
مگر می شود فراموش كرد آن همه پاكی<br />
آن همه صفا و صمیمیت<br />
رشادت<br />
شجاعت<br />
جوانمردی<br />
و آن همه عشق خدایی را!!!<br />
و او همچنان می نویسد&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.<br />
اما پهنه تابوت به وسعت همه درد دلهایش نیست<br />
چرا كه تابوت نیز دلتنگ پیكریست كه از دیار غربت به دیار غربت!<br />
سفر می كند&#8230;&#8230;&#8230;..<br />
.<br />
.<br />
.<br />
تو فرزند كدام نسل پاكی؟<br />
تو از كدامین دشت روییده ای قاصدك!؟<br />
چه كسی سینه دریاییت را پاره پاره كرده؟<br />
كدام دست ناپاك خون پاك تو را ریخته؟<br />
به كجا سفر می كنی؟<br />
دور از خانه و شهر خویش؟!<br />
دور از دستهای پینه بسته پدر و قلب شكسته مادر!؟<br />
.<br />
.<br />
.<br />
سبز و آباد باد! آن خاكی كه سینه اش را آرامگاه پیكر پاك تو كرده<br />
و خوش بر آن آسمانی كه سایه بان آن خاك شده!</div>
<p>**********</p>
<p>و ما باز هم شرمنده ایم</p>
<div>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;text-align: justify" dir="rtl"><span style="font-size: 12pt" lang="FA"><span style="font-size: x-small;font-family: Tahoma">از : کبوترانه</span></span></p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sangarsaz.parsweblog.com/2009/02/14/%d9%88-%d9%85%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d9%87%d9%85-%d8%b4%d8%b1%d9%85%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مناجات نامه</title>
		<link>http://sangarsaz.parsweblog.com/2009/02/12/%d9%85%d9%86%d8%ac%d8%a7%d8%aa-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87/</link>
		<comments>http://sangarsaz.parsweblog.com/2009/02/12/%d9%85%d9%86%d8%ac%d8%a7%d8%aa-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Feb 2009 07:10:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>mbisadi</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sangarsaz.parsweblog.com/?p=3</guid>
		<description><![CDATA[بارالها! اگر زنده بودنم موجب مي‌شود كه با معرفت بيشتر و با اعمال خالص‌تر و زيادتر به‌سويت بيايم، حاضرم در اين دنيا بمانم&#8230; خدايا! اگر ماندم در اين وادي ظلمت و رذالت، موجب تقربم به‌سوي تو مي‌شود، ‌موجب بالا رفتن معرفتم و شناختم مي‌شود، مرا زنده نگه بدار؛ ولي خدايا باز هم در همان حال [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right">بارالها! اگر زنده بودنم موجب مي‌شود كه با معرفت بيشتر و با اعمال خالص‌تر و زيادتر به‌سويت بيايم، حاضرم در اين دنيا بمانم&#8230;<br />
خدايا! اگر ماندم در اين وادي ظلمت و رذالت، موجب تقربم به‌سوي تو مي‌شود، ‌موجب بالا رفتن معرفتم و شناختم مي‌شود، مرا زنده نگه بدار؛ ولي خدايا باز هم در همان حال از تو مي‌خواهم عاقبتم را ختم به شهادت كني.<br />
ولي خدايا اگر زنده بودنم هيچ تأثيري در ازدياد معرفت و شناخت تو ندارد&#8230; اگر زنده بودنم هيچ تأثيري در نزديك شدن به‌سوي تو ندارد، خدايا مرا به دوستانم ملحق كن و شهادت در راهت را نصيبم بگردان.<br />
بار پروردگارا! عزيزانم همه رفتند و مرا تنها گذاشتند. خدايا! كبوتران سبكبال يكي يكي پر كشيدند و در آسمان تو بال گشودند و به مقصدشان رسيدند و مرا همچنان در اين وادي تنهايم گذاشتند.<br />
خدايا! تاب تحمل و صبر در از دست دادن اين عزيزان از من سلب شد. تو را به خون طاهر و مطهرشان قسمت مي‌دهم اگر لايق شدم مرا نيز بپذير.</p>
<p>شهيد كاظم نوراللهيان ـ مشهد</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sangarsaz.parsweblog.com/2009/02/12/%d9%85%d9%86%d8%ac%d8%a7%d8%aa-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
