sangarsaz » تو گمنام نیستی!! من تو را می شناسم.

sangarsaz

پارس وبلاگ, وبلاگي ديگر

نوشته‌ها کامنتها

-->


تو گمنام نیستی!! من تو را می شناسم.

14, 2, 2009 | عمومي | نوشته : mbisadi

من كه تو را خوب مي‎شناسم، تو شايد براي آنها كه من‏باب ثواب به زيارت اهل قبور مي‎آيند گمنام باشي، همگي از كنارت بگذرند و بي‎توجه، چرا كه نامت را در خاك ننوشته‎اند، چرا كه سنگ قبرت از مرمر سفيد نيست، قاب عكس نداري هيچ فانونسي بر مزارت نورافشاني نمي‎كند، حتي سنگ قبرت تنهاست كه با آبي شستشو نگرديد!
ولي من تو را خوب مي‎شناسم، خيلي‎خيلي خوب تو براي من گمنام نيستي، نامت بسيجي است، شهرتت دريادل و پدرت حسيني‏.

من تو را بارها و بارها در هفت تپه ديده بودم، آنگاه كه در صبح‎گاه‏ها با گروهانتان مي‏دويدي، تيربار بر دوشت سنگيني مي‎كرد اما لبخندت از چهره بيرون نمي‎رفت.

آن گاه كه براي نماز وارد حسينية گردان مي‎شدي آرام و آهسته گوشه‏اي مي‎رفتي، قرآن كوچكت را از جيب پيراهنت درمي‎آوردي و شروع به قرائت مي‎كردي، خدا كه با تو حرف مي‎زد برمي‏خاستي و به نماز مي‎ايستادي تا تو نيز با او راز بگويي. از دور حركات لبت را مي‎ديدم و اشك‏هاي متصل چشمت را كه بي‎امانت كرده‏بود، براي اينكه كسي متوجه حالت نگردد پي‏درپي با گوشة چفيه‎ات گونه‎هايت را خشك مي‎كردي.

آنگاه كه نيمه ‎شب‏ها پهلو از بستر مي‎كندي، فانوس آويخته از ميلة چادر را برمي‎داشتي و بيرون مي‎زدي، پوتين‎هايت را كه هميشه در جاي مخصوص قرارشان مي‎دادي، بي‎ سر و صدا مي‎پوشيدي من ديگر تو را نمي‎ديدم و فقط وقتي براي نماز صبح به حسينيه مي‎آمدم چشمانت را خون گرفته بود، اما وقتي سلامت مي‎دادم به رويم مي‎خنديدي بگونه‎اي كه انگار نه انگار كه مدتهاست با حبيبت خلوت كرده و در دامنش ميگريستي.

آنگاه كه با رفقايت به مرخصي شهري ميرفتي و وسايل حمامت را در چفيه سفيدت پيچيده بودي در كنار جاده خاكي منتظر تويوتا، …

آنگاه كه كمربندي از اتوبوس دور تا دور اردوگاه بعلامت فرا رسيدن كار، دلها را به شوق آورده بود، در ميان بچه‎ها نبودي، در دل شياري تنها در خودت سي كردي تو بودي و صفحه‎اي كاغذ و يك خودكار، تو و صفحه‎اي كاغذ و يك خودكار و … خدا، او مي‎گفت و تو مي‎نوشتي، وصيتنامه آري وآنگاه كه در نيمه شب شلمچه يا سحرگاه فاو يا صلوه ظهرمهران خمپاره‎اي در كنارت نشست تمام وجودت آتش شده بود درست مثل پروانه‎اي شعله‎ور از عشق شمع ساكت و آرام بر زمين افتادي و شدي شهيدگمنام.

پس تو گمنام نيستي. تو گمنام نديده‎اي بيا تا نشانت دهم، موجوداتي در اين دنيا هستند كه همه نامشان در نانشان پيچيده كه اگر نانشان را ببري ديگر كسي آنها را نميشناسد…

مردانگي و شرف ديانت و ايثار، غيرت حسيني و زينب، امام و شهادت در دايرة محدود ايده آل هاشان محلي از اعراب ندارد، تمام عشقشان اين است كه … اگر چه بقيمت شرف خود، … و همين، زندگي براي آنها همين است بخدا قسم همين است به همين پوچي.

آري تو گمنام نيستي.

همه كودكان مظلوم فلسطيني تو را مي‎شناسند، همه گرسنگان محروم آفريقا تو را مي‎شناسند، همه مسلمانانِ در بند مصر تو را مي‎شناسند، همه گلو‎هاي بريده خيابانهاي كشمير تو را مي‎شناسند، همه ناله‎هاي پيچيده درسياهچالهاي بغداد و موصل تورا مي‎شناسند، همه درياها واقيانوسهاي زلال تورا مي‎شناسند، همه گلهاي بهاري شبنم گرفته از سحر تورا مي‎شناسند همه بغضهاي تركيده ازداغ، همة فريادهاي درهم پيچيده در حلقومها

و مادرت نيز، تاكنون نديده‎اي هر شب جمعه كه به گلزار شهدا مي‎آيد يكراست قصد كوي شهيدان گمنام مي‎نمايد، بر سر هر قبري كه نام و نشاني ندارد مي‎نشيند و فاتحه‎اي مي‎خواند اما اگر دقت كرده باشي به اينجا كه مي‎رسد بي‎اختيار اشك از چشمانش جاري مي شود، آري او اينجا احساس ديگري دارد. بوي خون شيربچه اش را اينجا به خوبي استشمام مي كند، اما خوش به حالت مه از ميان اين همه نام، نام گمنامي را انتخاب كردي.

ولي بدان اي دريادل كه اگر گمنامي اين است بايد بداني كه از اين گمنام‏تر هم دراين عالم بوده، مي‎پرسي چه كسي؟ از خودش بپرس او اكنون در بهشت با شماست به او بگو كه وقتي خواهرش بر جناز‎ه‎اش حاضر شد چه گفت؟
أأنت أخي؟ أأنت بن والدي! يا حسين

از : کبوترانه




کامنت خود را درباره‌‌ی نوشته‌ی بالا بنویسید