sangarsaz » تا شقايق هست زندگي بايد کرد!

sangarsaz

پارس وبلاگ, وبلاگي ديگر

نوشته‌ها کامنتها

-->


تا شقايق هست زندگي بايد کرد!

14, 2, 2009 | عمومي | نوشته : mbisadi

 

گفت: تا شقايق هست زندگي بايد کرد!
گفتم: درست است! اما کدام شقايق!؟ من که اينجا شقايقي نمي بينم!
گفت: چشم ها را بايد شست!
گفتم: راست مي گويي! چشم ها را بايد شست!
چشم هايم را شستم و از مغز سرم آويزان کردم و اين بار نگاهم را عمق بخشيدم!
نگاه کردم… باز هم نگاه کردم… ولي…
ولي شقايقي نديدم! تنها چيزي را که من مي ديدم چند لاله واژگون بود! چند لاله که همه وجودشان داغدار بود! چند لاله که در ميان کوير سوزان، سراسر وجودشان آتش گرفته بود! لاله‌ها هم ديگر ناي ماندن نداشتند!
گفتم: اين ها ديگر چيست!؟ چرا اينقدر لاله ها پژمرده اند!؟
گفت: از من مي پرسي!؟
گفتم: پس از که بپرسم!؟
گفت: از خودت! از اهالي اين شهر! از مردم اين سرزمين!
گفتم: چه بپرسم!؟
خنديد و رفت! او خود نيز لاله اي دل سوخته بود و من ندانسته بودم! من اين را وقتي فهميدم که پارچه سه رنگي را بر روي تابوت چوبي اش ديدم!
او رفت و داغي بر دلم نهاد! او رفت و مرا با سؤالي بي جواب تنها گذاشت! 
و حال من مانده ام و سؤالي و سنگ قبري مزين به نام شهيدي!
مي گويم: نه راهست اين که بگذاري مرا بر خاک و بگريزي!
او ديگر چيزي نمي گويد! فقط از پشت شيشه قاب عکسش، نگاهم مي کند و مي خندد و مي خندد و مي خندد…!!!

 

از : کبوترانه




کامنت خود را درباره‌‌ی نوشته‌ی بالا بنویسید